نويسنده : دل پاک ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦

 

هر روز صبح که در حال پوشیدن لباس اداری هستم به خودم دلداری می دهم و می گویم، زود تمام می شه ... زود برمی گردی خونه ... و تمام مدت تنها فکر خونه و با هم بودن روزم را تسکین می بخشد ...


پ.ن:
بچه که بودم تنها بخاطر مادرم مدرسه می رفتم و حالا تنها بخاطر همسرم اداره را تحمل می کنم ...!!!





کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢

به تازگی کشف کردم که "آسمان" (همسرم) چقدر عمیق هست! و این موضوع همزمان هم خیلی خوب و هم خیلی بد هست!

خوبه چون هر وقت که یه چیزی از اخلاق و روحیاتش دستگیرم می شه، کیف برم میداره! و از چیز تازه یی که کشف کردم کلی ذوق میکنم ! و چون آدم منطقی و کم حرفی هست، حرفهاش برام  پوچ نیست و کوچکترین تشویقش مثل گوهر برام ناب و پرقیمت هست!

و بده چون خیلی باید تلاش کنم و باهاش کلنجار برم تا بفهمم ته ته فکر و دلش چی میگذره! و از این نگرانم که نکنه یه موقعی ناراحت باشه و من متوجه نشم و درکش نکنم!!!

اصلا فهمیدن خوشحالی و ناراحتیش از روی حالات ظاهریش (مثلا از قیافش) خیلی سخته! شاید تنها با یک کلمه خیلی کوچک و به طور خیلی گذرا خواسته واقعیش رو بگه و من فکر کنم این خیلی هم براش مهم نیست، در حالی که شاید برای اون اینطور نباشه!

من پسر بچه درونش رو دیدم! پسر کوچولویی ساده، زیبا و عاشق مهربونی و شادی!

من عاشق کودک درونش هستم .... و تازه تونستم زبونش رو یاد بگیرم و باهاش صحبت کنم ! و هرچقدر که بیشتر می شناسمش بیشتر شیفته اش میشم!

 





کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱

 

 

همیشه با خودم می اندیشیدم ازدواج یعنی تولدی دوباره ...

پس باید در انتخاب تولد دوباره ام خیلی دقیق باشم ....

و 22 فروردین امسال وارد پنجمین ماه تولد دوباره ام شدم :)

میخواهم دوباره بنویسم اما مسلما از این به بعد سبک نوشتن و موضوع نوشتن هایم ممکن است تغییر کند ...

این پنج شش ماهی که نبودم به این دلیل بود که مانند نوزادی که وارد دنیای جدیدی شده باشد همه چیز برایم عجیب و غیر منتظره بود و خیلی چیزها را تازه برای اولین بار تجربه می کردم و هیچ پیش زمینه یی نداشتم! تازه بعد از چند ماه توانستم جایگاهم را کمی تشخیص دهم! جایگاهم در زندگی یک انسان دیگر و جایگاه انسانی دیگر در زندگی من!

تازه دارم معنای "زندگی مشترک" را کمی لمس می کنم اما هنوز دقیقا نمی دانم ماهیت ان چیست!

هنوز خیلی چیزها را نمی دانم!

اما از یک چیز مطمئنم!

که من یک همسفر بکر دارم! آدمی که همیشه ضمیر ناخودآگاهم عاشقش بود! و مرا به سمت اینگونه آدمها می کشاند!

پس پیش بسوی زندگی دوباره ...

 





کلمات کليدي :عشق و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢

می پنداشتم خیلی آدم منطقی، روشنفکر و بزرگ دلی هستم! بنابراین ظرفیت این را دارم که اگر کسی بهم انتقاد کرد خیلی منطقی روی آن بحث کنم و اگر درست بود خودم را اصلاح کنم اما اینها تا جایی بود که کسی وارد حریم خصوصی من نشده بود، و دوستان و آشنایان تنها از دیدگاه اجتماعی با من مراوده داشتند، و از وقتی که یک نفر به حریم خصوصی ام وارد شده، مثل اینکه زندگی ام دچار یک زلزله تکان دهنده شده باشد! اولش قبول این خانه تکانی برایم غیرممکن می نمود اما اکنون می بینم که باید خیلی از کارها و رفتارهایم را کنار بگذارم و از نو و با دید دیگری بسازمشان! قبول این تغییرات در من که خودم را آدم جا افتاده ای می دانستم خیلی سخت بود اما اکنون پذیرفته ام که واقعا این تغییرات در جهت بهتر شدن من است، پس دارم باهاشان کنار می آیم. :)

و حالا معنی واقعی این جمله را درک می کنم که "در ازدواج، دونفر در همه چیز هم شریک هستند، حتی در روح و جسم یکدیگر!"

 





کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤

 

ازش پرسیدم بزرگترین آرزوت چیه؟

خندید و گفت: دیگه آرزویی ندارم، بهش رسیدم

خندم گرفته بود، گفتم نمیشه که! همیشه یه آرزوی دست نیافتنی هست!

گفت: همه چیزای دیگه ای که می خوام به اراده خودم بستگی داره، تنها چیز دست نیافتنی اون بود که الان مال خودمه.

پ.ن:مزیت داشتن آرزوهای ساده اینه که خیلی زود و به سادگی خوشبخت میشی!!!





کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢

اینکه بخوای زندگی ات رو با کسی شریک بشی که نمی شناسی

همه شادی ها، غصه ها و همه راهی که تا پایان عمرت باقی مونده رو با اون تقسیم کنی

اینکه آیا اون می تونه پناهگاه امن و مطمئنی باشه؟

اینکه در باطن چه شخصیتی داره ...

اینکه در آینده چی پیش میاد ...

همه اینها دلهره های هم جنسان من قبل از تصمیم به ازدواج است

مثل انتخاب یک راه که پایان اون رو هیچ کس ندیده و فقط می تونی حدس بزنی

و حدس زدن برای منی که از روی منطق و دلیل تصمیم می گیرم، مثل شیرجه زدن از بالای کوه به آسمان هست که یا ممکنه بال در بیاری و یا با مخ زمین بخوری!

ازدواج کردن در شرایطی که آدم موقعیت مناسبی نداره (یا از لحاظ روحی یا از لحاظ مادی فرقی نمی کنه)، شاید راحت باشه، مخصوصا که طرف مقابل رو فرشته نجات خودش بدونه!

اما وقتی در موقعیتی هستی که اون موقعیت رو دوست داری، دل کندن و به خطر انداختن اون موقعیت واقعا مشکله و از خودگذشتگی می خواد!!!

هدف از ازدواج چیه؟ کسب شرایط بهتر  یا ارضای محبت ها و نیازها؟ شاید هم تنها تشکیل خانواده؟ نمی دونم!(؟)

 





کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠

 

به نظر من انسان مجموعه ای از هویت هایش است، هویت اجتماعی اش، هویت دینی اش، هویت انسانی اش، هویت اقتصادی اش، هویت خانوادگی اش، هویت ورزشی اش، هویت فرهنگی اش، هویت ...!!!

و در عین حال این هویت ها می توانند هیچ ربطی به هم نداشته باشند، مثلا کسی که هویت دینی محکمی دارد، دلیل بر این نیست که هویت انسانی محکم یا کاملی داشته باشد، اما در عین حال ممکن است هویت دینی اش بر هویت انسانی یا اجتماعی اش هم تاثیر بگذارد یا بلعکس!

من از لحاظ دینی، متعصب و سخت نیستم، اما هویت انسانی ام را به عنوان یک زن خیلی دوست دارم و ارزش زیادی برایش قائلم و همین باعث می شود تا مسائلی مثل غرور، نجابت، پاکدامنی و خلاصه هرآنچه که برای بالا بردن شخصیت خودم به عنوان یک زن مهم است را رعایت کنم.

و در عین حال نیز می پندارم که هویت انسانی فرد از سایر هویت هایش مهمتر و بالاتر و با ارزشتر است چون این هویت می تواند در شکل گیری سایر جنبه های شخصیتی فرد تاثیر بسزایی بگذارد.

حتی یک شخص با هویت انسانی بالا (از نظر اعمال و رفتار و احساسات انسانی) و با هر دینی را بیشتر از "مدعی دینی" که در کتب پله های ترقی را طی نموده اما در مسائل روز به عقل و دل خود رجوع نمی کند و تنها به کتب دینی مراجعه می کند، را قبول دارم!!!

پ.ن: از آدمهای خنگ متنفرم!!!





کلمات کليدي :انسان و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : دل پاک ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠

وای قلبم

راحله ه ه ه ه باورم نمیشود ....

دیگر نمی توانم ببینمت آه راحله

راحله حالا می فهمم که آنقدر ها هم از من دور نبودی

چرا فکر می کردم در عروسی هم شرکت می کنیم؟

چرا فکر می کردم حلا حالا با هم کوه می رویم؟

پدر و مادرت چه می کشند از فراقت

چرا مرگ این روزها اینقدر به عزیزان من نزدیک است؟

خدایا به تو پناه می برم

باورم نمی شود آن پیکر ظریف

آن صدای لطیف ... آه راحله

حالا به جای عروسیت باید در عزایت هلهله بکشم ..... آه ....

آه راحله چگونه با قامت خمیده پدرت روبرو شوم؟

پدری با آن همه شکوه و شوکت! حالا حتی از پشت گوشی تلفن هم خمیده شدنش را می شد حس کرد ....

آه قلبم ....

ای کاش برای آخرین بار بوسیده بودمت .... ای کاش ...

با خود می گویم مگر می شود آن سنگها، آن ماشین ها و همه جماداتی که شاهد و ناظر این حادثه دلخراش بودند، عکس العملی نشان ندهند؟؟ چرا آنها ساکت بودند؟ چرا حرکتی نکردند؟ چرا جلو ان حادثه را نگرفتند؟؟؟؟

من اگر سنگ هم بودم همچین روزی قانون سنگ بودنم را می شکستم، فریاد میزدم ...

 





کلمات کليدي :دنیا




نويسنده : دل پاک ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦

 

یک حادثه

و یک هفته درگیری

تاوان یک دروغ بود

این قانون طبیعت است!

و طبیعت عادلانه ترین نوع نتیجه اعمال است!

 

پ.ن: خیلی ها می گویند برای اینکه جنجال یا دعوا به پا نشود، دروغ مصلحتی اشکالی ندارد اما این آدمها نبودند که ببینند یکی از همین دروغها که به ظاهر قائله ای را ختم می کرد چه بلایی به روزگار من آورد! به طوری که هنوز هم راضی ام تا آن جنجال به پا شود اما آن شخصی که به او دروغ گفتم مرا ببخشد!!! چون تاوانش را حتی بدون اینکه متوجه شود حسابی پس دادم!!! و هنوز عذاب وجدان دارم!!!





کلمات کليدي :دنیا




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸

گفتم بین کار و خانواده ات یکی را انتخاب کن!

چهره اش زیر چادر نماز در فکری غم آلود و عمیق فرو رفت!

انگار که داشت بزرگترین تصمیم زندگی اش را می گرفت.

مادرم از فردا دیگر به اداره نرفت!

با بازنشستگی مادرم فصل تازه ای در زندگی خانوادگی ما ورق می خورد.

و فکر می کردم این خود فصل بهار است که سالها منتظر آن بودیم

اما برای مادرم اینطور به نظر نمی آمد

آخر سی سال به زندگی اجتماعی اش عادت کرده بود

و حالا وقتی می خواهد پرسش نامه ای را پاسخ دهد، باید گزینه خانه دار را پر کند

او باز هم مثل همیشه در حق ما فداکاری کرد!

بخاطر ما از کار، دوستان و زندگی اجتماعی اش دست کشید!

احساس می کنم بزرگترین ظلم را در حق او مرتکب شدم!

مثل پرنده ای که کج قفسی زندانی اش کرده باشی

فکر کنم خیلی طول می کشد تا به زندگی جدیدش عادت کند

هر روز شاهد افسردگی اش هستم و این مرا رنج می دهد

مادرم مرا ببخش ...

درخواستم از روی خودخواهی و از عشق زیاد نسبت به تو بود!

فکر نمی کردم برای تو این قدر دشوار باشد!

آخر یک عمر در حسرت داشتنت بودم! یک عمر انتظار همچین روزی را می کشیدم تا وقتی به خانه می آیم سرم را روی دامان تو بگذارم و چشمم شاهد روی زیبا و جان بخش تو باشد.

مادرم مرا ببخش ...

 





کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧

 

درد من حصار برکه نیست، درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است





کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : دل پاک ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢

اوائل که تازه کارمند شده بودم، هنوز به محیط و جو اداره مان آشنا نبودم و شیوه و سبک صبحبت کردن شان را نمی پسندیدم و برایم نامأنوس بود، مثلا وقتی می خواستم رییسم را صدا بزنم برایم دشوار بود که بگویم "حاجی"!!! و با همان سبک خودم می گفتم: "استاد"! بعد از مدتی یکی از همکاران به طور دوستانه به من تذکر داد که این عنوان مناسب این محیط نیست و من کم کم به "حاجی" گفتن عادت کردم.

تا اینکه بعد از یک سالی برای ادامه تحصیل دوباره به دانشگاه رفتم. اوائل ترم بود سرکلاس همه ساکت نشسته بودند و استاد داشت در مورد "بازیابی اطلاعات" صحبت می کرد،  و من که سابقه سئوال پرسیدن هایم زبانزد خاص و عام است، سئوالی به ذهن خلاق و متفکرم رسوخ کرد و بدون معطلی دستم را بالا کردم و گفتم: "حاجی اجازه؟"

صدای شلیک قهقه بچه ها بود که مثل آب یخ روی من ریخته شد و تازه فهمیدم چه گافی داده ام!!!!

 





کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : دل پاک ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳

 

هنوز شبی را که باران می آمد و من در کمد اتاقم هق هق گریه می کردم را بیاد دارم

آن شب تو را بازخواست نمودم

بخاطر سرنوشتی که برایم مقدر فرموده بودی

بخاطر اینکه مرا دختر آفریده بودی

آن شب تو را به پای میز محاکمه بردم

آن شب با تمام وجودم از تو برای کارهایت جواب خواستم

آن شب تو بر سر میز محاکمه ای که شاکی ات تنها یک دختر 20 ساله بود آمدی

و با صبوری پای گلایه هایش نشستی و به سئوال هایش تنها در یک جمله و در یک کلمه روشن پاسخ دادی

من آن شب حضور تو را نه در آن کمد تاریک بلکه در قلب روشنم حس کردم

هنوز آن شب را به یاد دارم. هنوز آن کلمه ای را که زندگی ام را متحول ساخت بیاد دارم

آن کلمه ای که جواب تمام اسرار و رازهای زندگی ام بود

از آن شب من، من شدم

از آن شب از اینکه دختر آفریده شدم نه تنها ناراحت نیستم بلکه بسیار بسیار زیاد به آن افتخار می کنم

از اینکه از جنس زن آفریده شده ام به خودم می بالم
و تمام موفقیت هایم را به پای همان جمله ات می گذارم

و اکنون هم که به کمکت یکی دیگر از رویاهای کودکی ام محقق شده است باز هم از تو سپاسگزام

خدایا شکرت





کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠

خدانگهدار دوست خوب من

هرچند جزو معدود انسانهای خاصی هستی که تا به حال دیده ام

و خیلی دام میخواهد درباره ات بیشتر بدانم و از تو بیشتر یاد بگیرم

اما . . .

چیزی بنام غرور  و حیا مانع می شود

و اکنون که به پایان آشنایی خنده دارمان می رسیم برایت آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم

خدانگهدار ...

 





کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :عشق




نويسنده : دل پاک ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢

 

در زمان کودکی عشق را همیشه به صورت دخترکی زیبارو اما مغرور و دست نیافتنی نقاشی می کشیدم که باد موهایش را پریشان می کرد و چشمانش به افق های دور می نگریست،

حتی اکنون نیز نمی توانم از عشق تصویر دیگری نقاشی بکشم!





کلمات کليدي :عشق